۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

Unfaithful

چهار سال پیش، آن زمان ها که جوان تر بودم و احکام را سریع و بی تامل صادر می کردم گفتم: چیزی به اسم خیانت وجود ندارد. چیزی به اسم خیانت وجود ندارد، چون مشروعیت رابطه به عشق است و زمانی که عشق از بین می رود، مهم نیست آدم سراغ دیگری برود.
حالا که برای اولین بار در عمر کوتاهم، رابطه چهار ساله ای را تجربه می کنم و این رابطه به بالاترین حد عرفی خود یعنی ازدواج رسیده، ادبیاتم لا اقل فرق کرده است.
ماجرای مردی است شصت ساله از ملیتی دیگر که عاشق یک زن پنجاه ساله ایرانی شده. زندگی جدیدی را شروع کرده با این عشق، از همسرش جدا شده، با چهار تا بچه و دو نوه. کارمندهایش باهاش قهر کرده اند که مردکه هوس باز است. دوستی می گوید کارش غیر قابل قبول است و از اول هم نباید کاری می کرد که زندگی اش به اینجا ختم شود. باید جلوی عاشق شدنش را می گرفت، چون همه اعضا و جوارح بدن با هم عاشق می شوند و اگر مغز اجازه ندهد، قلب هم عاشق نمی شود.
روابط انسانی، معادلات هزار مجهوله اند. همیشه بُعدی وجود دارد که از نظرها پنهان می ماند. به نظرم نمی شود گفت حق با شوهر یا زن است، یا زنی که تازه وارد رابطه شده اشتباه کرده است. به نظرم رابطه ها گاهی بی سر و صدا تمام می شوند و تنها وقتی پای کس دیگری در میان است، معلوم می شود چراغ رابطه خاموش شده.
به نظرم عاشق شدن آدم ها یا هر نوع دیگری از این نوع روابط، خارج از رابطه فعلی، یک جورهایی شبیه نزاع خیابانی است. همه ما فکر می کنیم امکان ندارد روزی درگیرش بشویم. همیشه آدم هایی را دیده ایم که یقه همدیگر را گرفته اند، قفل فرمان و چاقو به دست برای هم کرکری می خوانند. همیشه گفته ایم چه آدم های بی کلاسی! اینها عقل و شعور و درک اجتماعی ندارند! اما آنها، حتی بعضی شان که چاقو می کشند و از سر اتفاق قاتل می شوند، بی اندازه شبیه خودمان هستند. اصلا خودمان هستند. خودمان هستیم. خودمان دعوا می کنیم، قفل فرمان دست می گیریم، چاقو می کشیم.
عاشق شدن چیز عجیبی نیست و نگاه کردن به یکدیگر، یادمان می آورد که عاشق ها کارهای "احمقانه" زیاد می کنند. یک حقیقتی وجود دارد – عاشق ها بهش می گویند حقیقت تلخ – که هیچ عشقی تا ابد دوام نمی آورد. ممکن است تبدیل می شود به نوعی دیگر از دوست داشتن یا آدمش عوض می شود.
"ایشالا سر خودم بیاید" ؟! برای کسی که شریک زندگی اش به خاطر زندگی تازه ترکش می کند، تردید ندارم که درد است. اما همیشه باور داشته ام که عشق اجتناب ناپذیر است، همیشه هم همراهش درد دارد. فقط نوع دردش متفاوت است و یک نقطه، "تنها" بهتر است تا اسیر یک مثلث.
مردهایی که زنهایشان را و زن هایی که شوهرهایشان را به خاطر یک عشق دیگر ترک کرده اند، لزوما "کثافت" نیستند. آنها "ما" هستند که در شرایطی دیگر قرار گرفته اند. می توانیم آرزو کنیم، هیچ وقت در آن شرایط قرار نگیریم، اما نمی توانیم برایشان حکم صادر کنیم، به نظرم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

80 سال قفس، 15 سالش تنگتر

دیکتاتورها، آقا عزت، ایستاده هارت و پورت می کنند، نشسته سقوط می کنند، خوابیده می میرند. امثال شما اما، آدم های مبارزه، ایستاده زندگی می کنند، ایستاده می میرند.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

از هر رقم خشونت جنسی

بهش زنگ زدم که: آقا من شماره شما رو از استادم گرفتم و گفته که می تونید دسته تار منو تعمیر کنید. می گه: "من تارساز نیستم من زرکوبم." پیش خودم گفتم شاید منظورش زرکوبی روی سازه و با اصرار می گم: استاده من گفت شما ممکنه کمکم کنید، امکانش نیست که ساز منو تعمیر کنید؟ وقتش رو دارید؟ می گه: "می تونم کمکت کنم، اما نه در زمینه تعمیر تار." منم به منظور نمی گیرم طبعا، حرف خاصی نیست. خداحافظی می کنم و گوشی رو می ذارم. ده دقیقه بعد اس ام اس میاد.
وسط پرزنتیشن رییس هستم. رو صندلی جلویی من معاون وزیر نشسته و رییس داره با لهجه فرانسوی ش توضیح می ده که ما چی هستیم و چه می کنیم. هر از گاهی نگاهی به ما می اندازه که تایید بگیره که آیا همه چیز درسته یا نه. منم درست دارم تو چشماش نگاه می کنم که اس ام اس میاد. می خونمش:
"چی شد رو پیشنهادم فکر کردی خانم تار شکسته؟"
همین یک جمله. همین یک جمله از آدمی ناشناس که فقط صدای منو شنیده و ضربان قلب من تند می شه. تند و تندتر می شه. نفس نفس می زنم داغ می شم و چشام پر اشک می شه. رییس با تعجب نگاه می کنه و من نمی تونم به خودم بیام. نمی تونم فکر کنم "گور پدرش" حواست رو جمع کن. عصبانیت و ناراحتی، تمام وجودم رو می گیره.
دوباره زنگ می زنه. دوباره اس ام اس می زنه که می خوام بیام ملاقات تار شکسته ت. دوباره همون حالت ها بر می گرده.
تا به حال احساس کردین داره بهتون تجاوز می شه؟
بازجوی وزرا بهم گفت: "سارا خانم، عزیزم" و من احساس کردم داره بهم تجاوز می شه.
نا توانی در گفتن "چشم" یک طرف، نا توانی در "نگفتن چشم" طرف دیگه. زمان هایی هست که تو ظلمی که بهت می شه با تمام وجود حس می کنی اما کاری از دستت بر نمیاد. یا بی هیچ دلیل مشخصی مسخ شدی، یا کار دیگه ای از دستت بر نمیاد.
سوم راهنمایی بودم و مترو تازه افتتاح شده بود. با هدی داشتیم تو کوچه باغ های بنفشه راه می رفتیم که دو نفر بهمون نزدیک شدن. یکی شون باسن منو گرفت، اون یکی مال هدی رو. هدی وحشت کرده بود. من عصبانی بودم. انگاری هر چه آدرنالینه تو خون من تزریق شد. من نمی دونستم چی کار می کنم. تنهایی افتاده بودم به جون اون دو نفر و کتکشون می زدم. اونام مرد گنده بودن و حسابی منو زدن. یکی می زدم دو تا می خوردم. عصبانی بودم. داشتم منفجر می شدم و همه ش پیش خودم فکر می کردم چرا؟ آخه چرا؟ آخه به چه حقی؟
هدی دستمو کشید و فرار کردیم. تا لحظه ای که برسم به خونه احساس می کردم دارن دنبالم میان. یه سنگ بزرگ با خودم برداشتم و تا ایستگاه اتوبوس آماده باش بودم که بتونم از خودم دفاع کنم.
من خطرو حس نمی کردم، هدی حس کرده بود. هدی می ترسید اتفاق بدتری بیفته و مدام دست منو می کشید که ولشون کن بیا. من فکر می کردم باید حقشونو بذارم کف دستشونو کم نمیاوردم.
و اون تب و تپش قلب و چشمای پر اشک، تا چند روز ولم نمی کرد.
بدتر از اون، 10 سالم بود و داشتم تو خیابون اصلی راه می رفتم. نزدیک خونه بودم که یکی از پشت سر اومد روسریمو زد بالا و دست زد به موهام. چشماش خیس بود انگار قطره ریخته بود همین الان. و خنده کثیفی داشت. الان که فکر می کنم سنش زیاد نبود اما برای من خیلی زیاد بود، 18 ساله بود کم کم. اولین بار بود که تب می کنم و تپش قلب می گیرم و می رم تو اتاق، گریه می کنم و پشت در می شینم و کسی رو تو راه نمی دم.
هر بار که چنین اتفاقی می افته، همه این اتفاقا با هم یادم میان، عین قرآن تو شب قدر به یک باره به من نازل می شن. شبی رو به یاد میارم که سوار تاکسی شدم. از عوارضی تا کرج. احساس می کردم یه چیزی داره می خوره تو پهلوم. تا نگاهمو بر می گردوندم، حس می رفت. یک ربعی وضعیت همین بود. تا اینکه آروم دستمو از سمت دیگه به پهلوم نزدیک کردم و گرفتمش. دوباره تب و تپش قلب و این دفعه لرزش. داد می زدم: دست شما اینجا چی کار می کنه؟ و مرد خونسرد، بی اینکه حتی چهره ش تغییر کنه یا منو نگاه کنه گفت: می خواستم موبایلم رو از جیبم در بیارم.
یاد محمود افتادم، تازه از هلند برگشته بود و یه ریز حرف می زد. اول هر جمله ش می گفت: شما ایرانیا... ازش خوشم نمیومد. اما یه بار حقیقت تلخی رو گفت: همه ما مشکل جنسی داریم. همه ما دست کم تو بچگی انگشت شدیم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه


این جانب ابر اردیبهشت، فرزند پیر مغان، در همین جایگاه مقدس شهادت می دهم، که در این روزگار سرد خیانت -اینکه می گویند عشق فقط پنج سال دوام دارد دروغ است- عشق دست کم هشت سال دوام دارد.


هشت سال رنج دارد کم کم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

خواب

دیشب خواب می دیدم دارم با برد پیت گپ می زنم و بهش می گم: I have 2 kids, Aras & Samآنجلینا جون هم بود، یه جایی یه کار خیره ای چیزی بود فکر کنم. و من واقعا دو تا بچه داشتم. ارس و سام!

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

خبری بود یا نبود؟

خوب با اینکه برای من واقعا نوشتن سخت است و در یک سال و نیم گذشته به خاطر "نتوانستن" خیلی کم نوشته ام، از دیدن حیرت و بهت زدگی "این" و "آن" در فیس بوک و گودر دیگر واجب شد که بنویسم.
اعتراض خیابانی سالها بود که مثل یک آرزوی دست نیافتنی گیر کرده بود توی گلوی خیلی هایمان . خب سر ماجرای کوی که من بچه بودم، اما باز هم یاد ندارم شنیده باشم از تظاهرات خیابانی گسترده. آن هم از 22 خرداد 84 و 85 جلوی دانشگاه تهران و هفت تیر، که اولی اش چند هزار نفری برگزار شد و دومی اش کلا شکل نگرفت. سر کمپین های انتخاباتی پارسال و بعد از انتخابات بود که طعم شیرین اعتراض بی خشونت خیابانی را چشیدیم. خداوکیلی میلیونی بود تظاهرات ها. خشونت هم به غیر از سی خرداد با آن همه کشته، تا قبل از عاشورا کم بود. در تمام این سالها تعریف ما از تظاهرات و یا هر گونه دیگری از "اعتراض" عوض شده. همانطور که تعریف ها از "برخورد" و "زندان" و "محکومیت" هم عوض شده. همانطور که مفهوم "الله اکبر" و "یاحسین" هم عوض شده و خیلی چیزهای دیگر عوض شده اند.
حالا ای عزیزانی که دیروز (10 اسفند) برای خرید عید به خیابان ها رفتید و می گویید "خبری نبود" یا "نمی دونی چه خبر بود"، طول و عرض اعتراضات را با کدام مترتان اندازه می گیرید؟ متر 10 سال پیش یا 18 ماه پیش؟ ای عزیزانی که معنی "خبر" یادتان رفته، بسته شدن تمامی راههای ورودی (از ماشین رو گرفته تا پیاده رو) به خیابان های آزادی و انقلاب "خبر" است. جمعیت هزاران نفری، در پیاده رو هایی که نیروهای ضد شورش با ضربه نرم باتوم، مردم را از آن دور می کنند "خبر" است. روزنامه های سوخته توی خیابان و چشم های اشک آلود "خبر" است. صدای تیرهای پیاپی "خبر" است. حمله ور شدن موتور سوارها و باتوم به دست ها به خیابان های فرعی برای پراکنده کردنشان و پیشمان کردنشان از بازگشت به خیابان "خبر" است. با این همه دسته های چند صد نفری منسجم، در محاصره نیروهای ضد شورش از شش جهت و "یا حسین میر حسین" گفتن و شلیک گاز اشک آور به ازای هر یک بیت شعار "خبر" است. باز پیدا کردن همدیگر و باز شعار دادن "نمی دانید چه خبر" است.
مردم نمی توانند اشکاور بخورند و بمانند. مگر نفس خودتان از اشکاور بند نمی آید، مگر دیدتان تار نمی شود، مگر اشکتان در نمی آید؟ شجاعت پسری که اشکاور را از روی زمین بر می دارد و به سمت خودشان بر می گرداند "خبر" است.
من با خشونت مخالفم. و چیزی که می دانم این است که با این حجم سرکوب، اعتراض بی خشونت در خیابان ها نمی تواند به تعریف 18 ماه پیش نزدیک شود. وقتی تمام تلاششان این است که نگذارند هسته های تجمعی شکل بگیرد، وقتی با دیدن کمترین جمعیت و شنیدن اولین شعارها، باتوم و اشکاور می زنند و یک سری را هم می گیرند و می برند، نمی شود قطره ها به هم بپیوندند و دریا شوند. می شود چند هزار شد، چند ده هزار شد، رود شد. آن روزهای اول، همه شاهد هستید که این سرکوب ها نبود. می شد که آمد و یکدیگر را پیدا کرد و دریا شد.
نکته دیگر اینکه وقتی به خاطر سرکوب تظاهرات به هم پیوسته نمی شود، چیزهایی که می بینیم یا در آن مشارکت داریم بسته است به زمان و مکان. ممکن است ساعت 5 چهار راه ولی عصر صحنه تظاهرات باشد و خشونت، اما همان موقع در جمال زاده خبری نباشد. یا ساعت 6 جمال زاده صدای شعار و تیر بیاید، ولی عصر فقط پلیس ضد شورش باشد. فکر نکنیم اگر ما چیزی ندیده ایم، یعنی خبری نبوده یا اگر خیلی دیده ایم، یعنی همه جا همین طور بوده.
افسردگی بیماری مشترک سه چهار نسل است در این مملکت. برای ما "شادی" شده یک اتفاق خارق العاده. اینها قبول است ولی، باید با این بیماری کنار بیاییم اول و دارویش که مهیا شد، درمانش کنیم. کارهایی که نباید بکنیم به نظر من "عصبانی شدن از دست مردم" و "ترسو وبی عرضه خواندن" یکدیگر است. یک کمی هم تعاریفمان را از اعتراض و تظاهرات تعدیل کنیم بهتر است به نظرم.
بررسی تاکتیک های جایگزین، باشد به عهده شما عزیزان اهل سیاست. من ِ به قول پرستو "چشم ملت" (اگر واقعا باشم) فقط می توانم بگویم چه می بینم و چه فکر می کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

عالم تحت الذکر

بهترین عالم دنیا عالم مستی است।

بدترین عالم اما درست یک وجب بالاتر از عالم فوق الذکر قرار دارد।