آن روزها من به قول فرزانه (no nick name any more) مثل يك مرد كار مي كردم و پر بودم از جاذبه هاي كاذب. دنبال جاذبه واقعي نبودم اصولا. رقصيدن بلد نبودم و قوز مي كردم و لباس بگي مي پوشيدم و هزار و يك كار نا به هنجار ديگر. آن روزها هفت صبح بيدار مي شدم، سر كار مي رفتم و بعد دانشگاه و بعد برنامه هاي ديگر و (كار عشق هم نداشتم خدا را شكر) هميشه دير مي رسيدم خوابگاه و تاخير مي خوردم. شب ها روي يك تخت چوبي داغون سفت مي خوابيدم. تشك نداشتم مثل آدم. يك پتوي نازك بود. مرتاض بودم يك جورهايي. آترپاي نوار مرثيه ايگناسيو را داشت و شب ها گوش مي داديم. اوج شبانه روز من اما، شب هايي بود كه هم اتاقي هايم پي گشت و گزار بودند و من تنها بودم. شب هاي خوابگاه، نا فرم تاريك بود. زور مهتابي هاي هميشه روشن سالن نمي رسيد كه شبمان را روشن كند. من اما نوار مرثيه ايگناسيو را مي گذاشتم توي ضبط قراضه بچه ها و گوش مي كردم، تنها توي تخت:
دريا خنديد در دور دست
دندانهايش كف و لب هايش آسمان
تو چه مي فروشي دختر غمگين سينه عريان؟
آب درياها را مي فروشم آقا
پسر سياه قاطي خونت چي داري؟
آب درياها رو دارم آقا
اين اشك هاي شور از كجا مي آيد مادر؟
آب درياها را من گريه مي كنم آقا
من و اين تلخي بي نهايت، سرچشمه اش كجاست؟
آب درياها سخت تلخ است آقا
دو جفت پا را احساس مي كردم كه روي سينه ام ايستاده و بعد ناگهان خالي مي شدم. انگار كه درونم هيچ چيز نيست و چگالي ام كم است و همه حجمم و جرمي ندارم. گريه نمي كردم اصلا. خوب بودم. اما نمي دانم چرا درد مي كشيدم.
شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰
ساز و كار غم
غم، چيزي شبيه يك درد است كه از محل دقيق احساسات آدم شروع مي شود. درست از وسط سينه. بعد در شيار زير سينه به سمت چپ پخش مي شود و همزمان، پيكش را سراغ گلو مي فرستد. پيك غم از ميان سينه به سمت گلو قد مي كشد و مي خراشد و ناحيه زير دو گوش را تحت تاثير قرار مي دهد. بعد آدم صورت درد مي گيرد، نفسش مي گيرد، به نفس نفس مي افتد و سرخ مي شود و مي سوزد و آخر سر، اشكش در مي آيد.
چنين ساز و كاري دارد غم. اينكه چيزي نيست، رو بهش بدهي، ك.و.ن آدم را پاره مي كند.
چنين ساز و كاري دارد غم. اينكه چيزي نيست، رو بهش بدهي، ك.و.ن آدم را پاره مي كند.
پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰
خالي
دل گوشه سينه را كبابي كرده است
يك كاسبي توپ حسابي كرده است
اين آمدن و رفتن نا هنگامت
ريده است به ما، كار خرابي كرده است
يك كاسبي توپ حسابي كرده است
اين آمدن و رفتن نا هنگامت
ريده است به ما، كار خرابي كرده است
سه سوژه
اولا كه:
خداوكيلي در اين مملكت حاشيه فوتبال بسيار جذاب تر از خود فوتباله. يكي از بزرگترين دروازه بان هاي مملكت، موقع ورود به زمين و جا گرفتن تو دروازه تيك مي زنه، بعد مي گه اين يكي چيزيه بين خودم و خودم. يكي از بزرگترين مربي ها مي گه: خانم فاطمه زهرا باعث شد تيم من ببره! آقا خودت داري مي گي "خانم" فاطمه زهرا. مگه نمي دوني خانم ها رو توي استاديوم راه نمي دن؟ درسته كه ايشون خارجي هستن، اما خارجي ها رو هم توي بازي هاي داخلي راه نمي دن! بعدم دو تا هم تيمي، يكي مو قشنگ و ديگري چشم قشنگ، به قول فردوسي پور همديگه رو وسط زمين گاز مي گيرن و خواهر و مادر همديگه رو مورد عنايت قرار مي دن.
ثانيا كه:
يك اس ام اس به دست رسيد كه شعرش خيلي باحال بود. متنش اين بود: "اي گنده تر از رستم و آرلوند و شرك، پولدار تر از سهامداران اپك، اين بار هم انگار تو شانس آوردي، ما خوشه سه شديم و تو خوشه يك" وقتي خواستم اين پيامو واسه مامانم مي فرستادم دليور نمي شد. هر چي مي فرستادم دليور مي شد اما اين نمي شد. حدس زدم كه شايد فيلتري در كاره و كلمه خوشه رو براش فرستادم. دليور نشد. احمدي نژاد رو فرستادم دليور شد. انواع خوشه رو امتحان كردم: khooshe, khushe.... نشد كه نشد. آخر اينجوري نوشتم kh.u.sh.e در كمال ناباوري فرستاده شد!!! فكر كن! من هنوزم باورم نمي شه. يعني كلمه اي مثل خوشه رو فيلتر مي كنن؟ اصلا مگه اس ام اسم فيلتر مي كنن؟ اين يكي رو من نمي دونستم!
ثالثا كه:
تو فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است" يادتونه كه هيچ كس به گلشيفته اهميت نمي داد؟ ماشينا واسش نگه نمي داشتن و بچه همسايه چنگش مي زن و سر كار هم رييسش بهش بي محلي مي كرد. اما از لحظه اي كه از دفترخونه اومد بيرون و طلاق گرفت، ماشين ها به خاطرش تصادف مي كردن و توي دفترش پر از گل مي شد و پسر بچه همسايه سفت بغلش مي كرد و ولش نمي كرد.
حالا دقيقا از زماني كه زوج مكرم از كشور خارج شده، موجي از پيام ها و اي ميل ها و تماس ها از آدم هايي كه صد ساله ازشون خبري نيست اينجانب رو نشانه رفته. از كجا مي فهمن خدا وكيلي؟ بو مي كشن انگار مردان برومند اين جامعه.
پي نوشت: نه به روزهايي كه لال مي شوم، نه لحظه هايي كه صد تا سوژه در ذهنم اين ور و آن ور مي رود.
خداوكيلي در اين مملكت حاشيه فوتبال بسيار جذاب تر از خود فوتباله. يكي از بزرگترين دروازه بان هاي مملكت، موقع ورود به زمين و جا گرفتن تو دروازه تيك مي زنه، بعد مي گه اين يكي چيزيه بين خودم و خودم. يكي از بزرگترين مربي ها مي گه: خانم فاطمه زهرا باعث شد تيم من ببره! آقا خودت داري مي گي "خانم" فاطمه زهرا. مگه نمي دوني خانم ها رو توي استاديوم راه نمي دن؟ درسته كه ايشون خارجي هستن، اما خارجي ها رو هم توي بازي هاي داخلي راه نمي دن! بعدم دو تا هم تيمي، يكي مو قشنگ و ديگري چشم قشنگ، به قول فردوسي پور همديگه رو وسط زمين گاز مي گيرن و خواهر و مادر همديگه رو مورد عنايت قرار مي دن.
ثانيا كه:
يك اس ام اس به دست رسيد كه شعرش خيلي باحال بود. متنش اين بود: "اي گنده تر از رستم و آرلوند و شرك، پولدار تر از سهامداران اپك، اين بار هم انگار تو شانس آوردي، ما خوشه سه شديم و تو خوشه يك" وقتي خواستم اين پيامو واسه مامانم مي فرستادم دليور نمي شد. هر چي مي فرستادم دليور مي شد اما اين نمي شد. حدس زدم كه شايد فيلتري در كاره و كلمه خوشه رو براش فرستادم. دليور نشد. احمدي نژاد رو فرستادم دليور شد. انواع خوشه رو امتحان كردم: khooshe, khushe.... نشد كه نشد. آخر اينجوري نوشتم kh.u.sh.e در كمال ناباوري فرستاده شد!!! فكر كن! من هنوزم باورم نمي شه. يعني كلمه اي مثل خوشه رو فيلتر مي كنن؟ اصلا مگه اس ام اسم فيلتر مي كنن؟ اين يكي رو من نمي دونستم!
ثالثا كه:
تو فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است" يادتونه كه هيچ كس به گلشيفته اهميت نمي داد؟ ماشينا واسش نگه نمي داشتن و بچه همسايه چنگش مي زن و سر كار هم رييسش بهش بي محلي مي كرد. اما از لحظه اي كه از دفترخونه اومد بيرون و طلاق گرفت، ماشين ها به خاطرش تصادف مي كردن و توي دفترش پر از گل مي شد و پسر بچه همسايه سفت بغلش مي كرد و ولش نمي كرد.
حالا دقيقا از زماني كه زوج مكرم از كشور خارج شده، موجي از پيام ها و اي ميل ها و تماس ها از آدم هايي كه صد ساله ازشون خبري نيست اينجانب رو نشانه رفته. از كجا مي فهمن خدا وكيلي؟ بو مي كشن انگار مردان برومند اين جامعه.
پي نوشت: نه به روزهايي كه لال مي شوم، نه لحظه هايي كه صد تا سوژه در ذهنم اين ور و آن ور مي رود.
برچسبها:
زندگي، فوتبال، فيل تر، زن
شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
خوشه يك
اشتباه نكنيد. من نمي خواهم ناله كنم. من فقط مي خواهم وضعيت يك خوشه يكي را تشريح كنم. احتمالا شما نمي دانيد خوشه يكي چه جور آدمي است. چون همه اطرافيان شما يا بي خوشه اند و يا خوشه سه اي. راننده آژانس محل آقاي ما بهش گفته بود كه كارگر زحمت كش شهرداري محلشان از او خواسته كد ملي اش را اس ام اس كند ببيند خوشه چند است. خودش موبايل نداشته آخر. كارگر زحمت كش شهرداري محله راننده آژانس محل "آقامون" كه بيچاره ترين آدمي است كه آقامون اينا مي شناسند خوشه دويي است.
اما بيچاره ترين آدمي كه ما مي شناسيم كيست؟ او خانمي متشخص است كه براي كمك در كار منزل در هفته يك بار به خانه ما مي آيد. آخه مامان ما از زماني كه زانويش را عمل كرد و دست درد هم گرفت نمي تواند كار منزل بكند. ما هم كه از بچگي گشاد بوديم. اما وقتي آن خانم مي آيد و بچه بيچاره اش را هم كه تازه يك ساله شده مي آورد (او از 4 سال قبل از حامله شدن هم در منازل كار مي كرد) ما هم پا مي شويم كمكش مي كنيم زود كارش تمام شود برود. اين خانم شوهرش هم معتاد و بيكار است و جديدا از زماني كه بچه دار شده و همسرش نمي تواند زياد كار كند خودش هم شغل نظافت ساختمان را پيش گرفته است. اما اين چهارشنبه كه اين خانم به منزل ما آمد مطلع شديم او از خوشه سوم است. كلي از حرصمان گريه كرديم خانوادگي و بعد گفتيم حتما برود اعتراض بزند. خلاصه...
خوشه يكي كيست؟ من يك خوشه يكي هستم. شوهرم مرا ول كرده رفته پي گشت و گذار در بلاد كفر و در چنگال خونخوار استكبار، مع ذالك، دارد طعم نا آشناي آزادي را مي چشد. وقتي كه او رفت ما يك عدد كاهو، 6 عدد خيار، 7 عدد پرتقال و چهار كيلو برنج جاهازمان كه جديدا كرم گذاشته بود ور داشتيم آورديم خانه بابامان. از همان روز اول مريض شديم و افتاديم. شنبه كه شد مجبور شديم كار كنيم چون چاره ديگري نداشتيم. به صفحه خالي كه پول نمي دهند. اما به هر جا زنگ زديم به بن بست خورديم و چون مريض احوال بوديم، با اينكه شب 9 ساعت خوابيده بوديم در طول روز دو بار ديگر و هر بار دو ساعت خوابيديم. بعد مامانمان گفت: دو عدد تخم مرغ را نيمرو كنم با نمك فراوان بخوري حالت جا بياد؟ ما قبول نكرديم بخوريم. به طور ناگهاني فشارمان را گرفتيم ديديم 15 روي 9 است. ما كه هميشه فشارمان 9 روي 5 است! خوب شد تخم مرغ شور نخورديم.
يكي ديگر از علايم خوشه يكي بودن ما اين است كه در خانه پدري پكيج نداريم و يك خانه بزرگ سه خوابه را با شومينه گرم مي كنيم. البته فكر مي كنيم گرم مي شود ولي در واقع هميشه داريم يخ مي زنيم. وقتي كه ما رفتيم توي اتاق سرد تا به اينترنت وصل شويم، و ديديم شوهرمان هنوز شماره تلفن خونه خواهرش رو واسه ما نفرستاده، خيلي عصباني شديم. اما بعد بابامون مارا از اتاق بيرون كرد و گفت بيا بيرون بذار عمه ات بخوابه. آخه وقتي كه ما عروسي كرديم عمه مون اومد مهموني و توي اتاق ما او را اسكان دادند. وي هنوز در مهماني به سر مي برد. بيچاره عمه گفت من خوابم نمياد اما بابامون به زور به ما گفت بيا بيرون و ما بي جا و مكان شديم. تا اينجا ما يك زن تنها هستيم كه مريض است و مسكن ندارد و بايد براي در آوردن خرجي كار كند اما منابع آگاه با او همكاري نمي كنند. بيشتر هم هست. بچه خواهرمان وقتي كه ما را آواره ديد رفت يك ميز عسلي آورد و لپ تاپ ما را گذاشت روش و اون يكي بچه خواهرمان رفت صندلي حموم رو آورد و گفت بشين رو اين و اينگونه آن دو براي من يك ميز كامپيوتر طراحي كردند. اما ما سردمان است و مريضيم و توانايي جسماني كار كردن را نداريم و فشارمان 15 روي 9 است و جاي خواب نداريم.
ايضا من اصلا فكر نمي كنم كه با نمك هستم و اين پست را صرفا براي بهبود شرايط روحي مي نويسم. يك دختره توي خوابگاه بهمان ياد داد هر وقت دپرس شديم و احساس تنهايي كرديم 10 بار تكرار كنيم كه انقزه هستن دل به من بستن! واقعيت امر اما، اين است كه من يك خوشه يكي هستم كه ميز كامپيوترش ميز عسلي و چهارپايه حمام است و بايد پشت همين ميز كامپيوتر حدود 7 هزار كلمه مطلب بنويسم.
اما بيچاره ترين آدمي كه ما مي شناسيم كيست؟ او خانمي متشخص است كه براي كمك در كار منزل در هفته يك بار به خانه ما مي آيد. آخه مامان ما از زماني كه زانويش را عمل كرد و دست درد هم گرفت نمي تواند كار منزل بكند. ما هم كه از بچگي گشاد بوديم. اما وقتي آن خانم مي آيد و بچه بيچاره اش را هم كه تازه يك ساله شده مي آورد (او از 4 سال قبل از حامله شدن هم در منازل كار مي كرد) ما هم پا مي شويم كمكش مي كنيم زود كارش تمام شود برود. اين خانم شوهرش هم معتاد و بيكار است و جديدا از زماني كه بچه دار شده و همسرش نمي تواند زياد كار كند خودش هم شغل نظافت ساختمان را پيش گرفته است. اما اين چهارشنبه كه اين خانم به منزل ما آمد مطلع شديم او از خوشه سوم است. كلي از حرصمان گريه كرديم خانوادگي و بعد گفتيم حتما برود اعتراض بزند. خلاصه...
خوشه يكي كيست؟ من يك خوشه يكي هستم. شوهرم مرا ول كرده رفته پي گشت و گذار در بلاد كفر و در چنگال خونخوار استكبار، مع ذالك، دارد طعم نا آشناي آزادي را مي چشد. وقتي كه او رفت ما يك عدد كاهو، 6 عدد خيار، 7 عدد پرتقال و چهار كيلو برنج جاهازمان كه جديدا كرم گذاشته بود ور داشتيم آورديم خانه بابامان. از همان روز اول مريض شديم و افتاديم. شنبه كه شد مجبور شديم كار كنيم چون چاره ديگري نداشتيم. به صفحه خالي كه پول نمي دهند. اما به هر جا زنگ زديم به بن بست خورديم و چون مريض احوال بوديم، با اينكه شب 9 ساعت خوابيده بوديم در طول روز دو بار ديگر و هر بار دو ساعت خوابيديم. بعد مامانمان گفت: دو عدد تخم مرغ را نيمرو كنم با نمك فراوان بخوري حالت جا بياد؟ ما قبول نكرديم بخوريم. به طور ناگهاني فشارمان را گرفتيم ديديم 15 روي 9 است. ما كه هميشه فشارمان 9 روي 5 است! خوب شد تخم مرغ شور نخورديم.
يكي ديگر از علايم خوشه يكي بودن ما اين است كه در خانه پدري پكيج نداريم و يك خانه بزرگ سه خوابه را با شومينه گرم مي كنيم. البته فكر مي كنيم گرم مي شود ولي در واقع هميشه داريم يخ مي زنيم. وقتي كه ما رفتيم توي اتاق سرد تا به اينترنت وصل شويم، و ديديم شوهرمان هنوز شماره تلفن خونه خواهرش رو واسه ما نفرستاده، خيلي عصباني شديم. اما بعد بابامون مارا از اتاق بيرون كرد و گفت بيا بيرون بذار عمه ات بخوابه. آخه وقتي كه ما عروسي كرديم عمه مون اومد مهموني و توي اتاق ما او را اسكان دادند. وي هنوز در مهماني به سر مي برد. بيچاره عمه گفت من خوابم نمياد اما بابامون به زور به ما گفت بيا بيرون و ما بي جا و مكان شديم. تا اينجا ما يك زن تنها هستيم كه مريض است و مسكن ندارد و بايد براي در آوردن خرجي كار كند اما منابع آگاه با او همكاري نمي كنند. بيشتر هم هست. بچه خواهرمان وقتي كه ما را آواره ديد رفت يك ميز عسلي آورد و لپ تاپ ما را گذاشت روش و اون يكي بچه خواهرمان رفت صندلي حموم رو آورد و گفت بشين رو اين و اينگونه آن دو براي من يك ميز كامپيوتر طراحي كردند. اما ما سردمان است و مريضيم و توانايي جسماني كار كردن را نداريم و فشارمان 15 روي 9 است و جاي خواب نداريم.
ايضا من اصلا فكر نمي كنم كه با نمك هستم و اين پست را صرفا براي بهبود شرايط روحي مي نويسم. يك دختره توي خوابگاه بهمان ياد داد هر وقت دپرس شديم و احساس تنهايي كرديم 10 بار تكرار كنيم كه انقزه هستن دل به من بستن! واقعيت امر اما، اين است كه من يك خوشه يكي هستم كه ميز كامپيوترش ميز عسلي و چهارپايه حمام است و بايد پشت همين ميز كامپيوتر حدود 7 هزار كلمه مطلب بنويسم.
یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
سوگ سبز
اي آيت الله العظمي
روحت شاد كه شرفت رو به قدرت نفروختي! من بر خلاف پدرم - كه پيش از انقلاب فكر مي كرد مگر مي شود يك مجتهد وابسته به مال و منال دنيا باشد و به مردم دروغ بگويد- هرگز فكر نمي كردم يك فقيه وابسته به مال و منال دنيا نباشد و به مردم دروغ نگويد. اما تو هم در اون سالهاي سياهي كه توش به دنيا اومدم و هم تو اين سال سبز، يك بار ديگه ثابت كردي كه "تن آدمي عزيز است به جان آدميت، نه همه "كراوات يا عمامه" است نشان آدميت."
روحت شاد. اگر اين رو توهين تلقي نمي كني، برات آرزو مي كنم كه در هاله اي از نور بخوابي.
روحت شاد كه شرفت رو به قدرت نفروختي! من بر خلاف پدرم - كه پيش از انقلاب فكر مي كرد مگر مي شود يك مجتهد وابسته به مال و منال دنيا باشد و به مردم دروغ بگويد- هرگز فكر نمي كردم يك فقيه وابسته به مال و منال دنيا نباشد و به مردم دروغ نگويد. اما تو هم در اون سالهاي سياهي كه توش به دنيا اومدم و هم تو اين سال سبز، يك بار ديگه ثابت كردي كه "تن آدمي عزيز است به جان آدميت، نه همه "كراوات يا عمامه" است نشان آدميت."
روحت شاد. اگر اين رو توهين تلقي نمي كني، برات آرزو مي كنم كه در هاله اي از نور بخوابي.
اشتراک در:
پیامها (Atom)