می گویند افسردگی خشم فروخورده است. یعنی کسی که نتواند خشم خود را کنترل شده و درست بروز بدهد، بعد از گذشت زمانی افسرده می شود. برای درمان افسردگی هم توصیه می کنند بگردی و چیزی که باعث عصبانیتت شده پیدا کنی و باهاش رو به رو شوی و جوری تخلیه اش کنی.
یادم نیست درست کی بود که ش از آلمان برگشت. همین موقع ها بود. م انقدر جوش زده بود که جای صاف توی صورتش نبود. و من ساکت ساکت نشسته بودم و گوش می دادم. ش گفت: بنویس. چرا نمی نویسی؟ چه کار کنم که بنویسی؟ این روزها باید ثبت شود و من تنها یک جواب ساده دادم: وقتی حالم خیلی بد است نمی توانم بنویسم.
واقعا هم ننوشتم. یک سال گذشته و من ننوشته ام چه بلایی سرم آمده. ننوشته ام و فریاد هم نزده ام. فریاد نزده ام و گریه هم نکرده ام. تلویزیون را روشن می کنم، کانال ها را پشت سر هم رد می کنم تا چیزی نشنوم. آلبوم عکس های یادگاری را ورق نمی زنم که نبینم آنها که یک سال پیش بودند، امسال نیستند. تقویم دقیق خاطرات لعنتی شفاف ذهنم را زیر و رو نمی کنم. نمی خواهم یادم بیاید که ش، دو سال پیش توی جشن تولدش گفت: آرزو می کنم جنگ نشود و ما سال بعد همه با هم باشیم.
چه بلایی سرم آمده؟ چه بلایی سرمان آمد؟ تصمیم گرفته ام حالا که یک سال گذشته و بیشتر هم گذشته بایستم، یک سیلی بزنم توی صورت خشم و گریه کنم.
می خواهم بنویسم چه احساسی داشتم. احساس می کردم یک مرد بد تنومند، در مقابل تمام توان زنانه من و نه گفتن هایم، ایستاده و بی اینکه گوش کند چه می گویم، بی که غرورم را ببیند و پوست زمختش ناخن های تیزم را حس کند که به قصد دور کردنش چنگ می زنند، به زنانگی ام، به انسانیتم تجاوز می کند و من زوم نمی رسد. این لمس من از کودتاست. این دردی است که بیش از یک سال در پهلوهایم حس کرده ام.
آن شب، درست همان شب منحوس، از رو به روی کوی گذشتم. آنجا که روزی خانه ام بود، فردایش شنیدم که ویران شده. شنیدم که ریخته اند و زده اند و بعد دیدم که می زده اند و روی هم می انداخته اند تن های زخمی را. من آن شب آنجا بودم. آن شب از رو به روی کوی گذشتم.
لحظه ای که ندا جان داد، من بس که گلوله شنیدم از ترس سست شدم و افتادم. لحظه ای که سهراب مرد، برادرم همان حوالی بود. وقتی رسید به اندازه تمام بچگی هایش گریه کرد و من دیدم. زیر آفتاب داغ آخر خرداد، فریاد می زدم، قبل از اینکه سکوت شود، غش کردم، افتادم، روی دوش دو نفر رفتم به خانه ای که پناهم دادند. صدای زنگ می شنیدم و هیچ چیز هم نمی دیدم. دو ساعتی گذشت و وقتی برگشتم، جمعیت را دیدم که هنوز می رود.
من هزار بار امیدوار شدم. در ابتدای هر روز سبز. و در پایان روز که سرخ می شد، می خواستم بمیرم.
من گریه کردم، امیدوار شدم، هیجان زده شدم، فریاد زدم، سکوت کردم، سبز پوشیدم، رفتم و رفتم. من کتک خوردم، فحش شنیدم، هیچ چیز نگفتم. ترسیدم.
من برای اولین بار وسط یک میدان بزرگ روی زمین نشستم.
من برای اولین بار ... خیلی کارها کردم.
خشمم از این است که حقم را خورده اند و هیچ کاری نمی توانم بکنم. آنها زورشان بیشتر است و من حتی اگر زبان درازی کنم کاری از پیش نمی برم. در این عالم هیچ چیز غم انگیزتر از زور شنفتن نیست. وانگهی زور مضاعف، خشم مضاعف می آورد. خشم دارد آدم بترسد بنویسد.
احساس زنی را دارم که عمری کمربند می خورده و حالا که چاقو می خورد، به خواهش افتاده که شوهر دوباره با کمربند کتکش بزند. آرزو کند دوباره به دوران طلایی کمربند برگردد و اگر شوهر قبول کند زن شاکر باشد. این چیزی است که مرا عذاب می دهد.
حس کسی را دارم که در خواب سعی می کند فریاد بزند و نمی تواند. می خواهد بیدار شود و نمی تواند. حس یک بچه پررو را دارم که معاون و مدیر مدرسه با فلک به جانش افتاده اند و نمی تواند اعتراض کند. بدتر، حس کسی را دارم که زیر آوار گیر کرده، نه می تواند بمیرد، نه می تواند خودش را نجات دهد، چون زورش به دیواره های سنگ و آهن نمی رسد.
حس کسی را دارم که می خواهد گریه کند، اشک بند شده. عزیزش را کشته اند و می گویند اگر گریه کنی باز هم می کشیم. مغزم نمی کشد این همه را یک ساله. دارد می ترکد. مغزم این همه هزار در بند و این همه صد کشته را نمی تواند حساب کند. آن همه هزار کشته و آن همه صد هزار در بند را نیز. این همه میلیون خانواده بخت برگشته را نمی تواند حتی شماره کند.
یکی ایستاده رو به رویم و دروغ می گوید. زور می گوید. می گوید بگو "من خرم و تو پادشاه عالمی" خب گفتنم نمی آید، زورم می آید، نمی توانم! گریه ام می گیرد! عصبانی می شوم! می ترسم بلایی سرم بیاید! جیک نمی زنم! این طوری است که آدم افسرده می شود دیگر.
منم و 500 میلیون دلیل برای خشم گین شدن و بعدش فرو خوردن. چه طور می توانم خوب باشم؟ کجا می توانم خوب باشم؟ کی می توانم...؟
۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
مریم
تصویر نازک آرای تنت، گوشه ذهنم، با شلوارک و بلوز ساده ات...
فهیمه می گفت آن اول ها همه ش پیرهن های گلدار می پوشیدی و حالا تارک دنیا شده ای که این طور می پوشی. خودت هم در طول آن شب نشینی ها و شعر خوانی های مخصوص 218، تعارف که می زدیمت به سیگار، می گفتی مدتی است دست کشیده ای به خاطر بیماری ات.
پیراهن گلدارت نشسته بر تن فهمیه گوشه ذهنم، توی مهمانی فرهاد، آن شب لعنتی، گل های نارنجی تو بر پس زمینه سیاه پیرهن، مثل ته نارنجی سیگار جوانی بر لب های روزگار سیاه من...
من خیلی سعی کردم بگویم شاعرم مریم، حسودی اش می شود آدم تو را که می بیند. مثل افغان ها شعر می گویی، فارسی را خوب بلدی، آدم دلش می خواهد خودش را به تو ثابت کند.
آن شب به یاد ماندنی هم، توی 218، روی تخت وسط، خیلی سعی کردم خودم را به تو ثابت کنم. یادم نیست کدام یک از خزعبلاتم را می خواندم برایت و تو سر تکان می دادی که فهمیه در نزده آمد، خرمنی تاپ و سوتین ریخت وسط تخت، روی بساط شعر و سیگارمان و ... "تاپ هزار تومن!" و جواب تاریخی اش به آترپای که "من شعر بلد نیستم من فقط ...شعر بلدم"
این همه بهانه می آورم مریم، که به زبان بی زبانی بگویم نمی توانم بیایم. رییس فعلی دارد می رود، رییس قبلی می آید، تودیع است و می دانی که... غیرت نمانده برایم. می توانستم بیایم هم نمی دانم راستش می آمدم یا نه. بیایم که ببینم نیستی؟ که چی بشود؟
فهیمه می گفت آن اول ها همه ش پیرهن های گلدار می پوشیدی و حالا تارک دنیا شده ای که این طور می پوشی. خودت هم در طول آن شب نشینی ها و شعر خوانی های مخصوص 218، تعارف که می زدیمت به سیگار، می گفتی مدتی است دست کشیده ای به خاطر بیماری ات.
پیراهن گلدارت نشسته بر تن فهمیه گوشه ذهنم، توی مهمانی فرهاد، آن شب لعنتی، گل های نارنجی تو بر پس زمینه سیاه پیرهن، مثل ته نارنجی سیگار جوانی بر لب های روزگار سیاه من...
من خیلی سعی کردم بگویم شاعرم مریم، حسودی اش می شود آدم تو را که می بیند. مثل افغان ها شعر می گویی، فارسی را خوب بلدی، آدم دلش می خواهد خودش را به تو ثابت کند.
آن شب به یاد ماندنی هم، توی 218، روی تخت وسط، خیلی سعی کردم خودم را به تو ثابت کنم. یادم نیست کدام یک از خزعبلاتم را می خواندم برایت و تو سر تکان می دادی که فهمیه در نزده آمد، خرمنی تاپ و سوتین ریخت وسط تخت، روی بساط شعر و سیگارمان و ... "تاپ هزار تومن!" و جواب تاریخی اش به آترپای که "من شعر بلد نیستم من فقط ...شعر بلدم"
این همه بهانه می آورم مریم، که به زبان بی زبانی بگویم نمی توانم بیایم. رییس فعلی دارد می رود، رییس قبلی می آید، تودیع است و می دانی که... غیرت نمانده برایم. می توانستم بیایم هم نمی دانم راستش می آمدم یا نه. بیایم که ببینم نیستی؟ که چی بشود؟
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
احساس واقعی
بعضی چیزا رو آدم می بینه یا می شنوه، حالش به هم می خوره. یه چیزایی باعث می شه آدم سرگیجه بگیره یا دماغش بسوزه. اما با دیدن ضمیمه امروز همشهری تحت عنوان "گذر از فتنه" فقط یه احساس مشخص به آدم دست می ده: به قول مومول آدم انش می گیره!
۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سهشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه
پیشه پدر مادری
از آنجا که شغل جد مادری مان قهوه خانه داری بوده، ما هم چندی است که این حرفه را پیش گرفته و به قهوه خانه نقل مکان کرده ایم.
لاکن ما هر کجا که باشیم، دخل و خرجمان می است و وقف خراباتیم. کاش روسای ما در این سوپر قهوه خانه درک کنند که ما اگر ننویسیم منگل می شویم!
لاکن ما هر کجا که باشیم، دخل و خرجمان می است و وقف خراباتیم. کاش روسای ما در این سوپر قهوه خانه درک کنند که ما اگر ننویسیم منگل می شویم!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
سانسور
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
مناجات
خدایا
خیلی ممنون که در یک اردیبهشت دیگر، با ابرهای تپل خوردنی اش، مرا گذاشتی که زندگی کنم. مدتی است که بینمان همه چیز آرام است و من پر شکایت از همه چیز هم، چند وقتی است که به تو گیر نداده ام. اما خودت وکیلی بگو ببینم، اینکه صورتم درد می کند از سیلی توست؟
بفرمایید چای خدمت باشیم و رفع کدورت کنیم. خط کشیدن روی اسمت، اجازه ای است که خودت موقع خلقت صادر کرده ای. هر که خربزه می خورد، پای لرزش هم می نشیند و رو کم کنی، هیچ وقت کار خوبی نبوده است.
خیلی ممنون که در یک اردیبهشت دیگر، با ابرهای تپل خوردنی اش، مرا گذاشتی که زندگی کنم. مدتی است که بینمان همه چیز آرام است و من پر شکایت از همه چیز هم، چند وقتی است که به تو گیر نداده ام. اما خودت وکیلی بگو ببینم، اینکه صورتم درد می کند از سیلی توست؟
بفرمایید چای خدمت باشیم و رفع کدورت کنیم. خط کشیدن روی اسمت، اجازه ای است که خودت موقع خلقت صادر کرده ای. هر که خربزه می خورد، پای لرزش هم می نشیند و رو کم کنی، هیچ وقت کار خوبی نبوده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)