۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

مسواک


دیگر فرار نکن سارا
دیگر فرار نکن. بالاخره یک روزی باید بیاید که بایستی جلوی آینه، جوش زشت توی صورتت را ببینی و بفهمی که آنقدرها که فکر می کنی زیبا نیستی و خودت را هم نمی توانی زیر خروار کرم پودر پنهان کنی. – آنقدر که بویش از توی ماشین، وقتی که کنار خیابان ایستاده ای احساس شود-
دیگر فرار نکن سارا، از پای این کیبورد سفت و صفحه سخت، به چای و قهوه  و سیگار پناه نبر. نه. فایده ندارد. قبول کن که ترس، آن پیرمرد عبوس زشت، با چشم های براق نازی، یک لحظه هم تنهایت نمی گذارد و تو، سالهاست که از آغوشی به آغوش دیگر، به دنبال سنگری برای پنهان شدن از دستش. مثل بچه تازه زاده شده که انگشت مادر را، دست های تو پشت مرد را چنگ می زند از ترس سقوط، افتادن و دیگر باز نایستادن، مردن و نبود شدن.
سارا قبول کن که چند تکه از تو، سه سال پیش توی خیابان جا ماند. بیهوده فکر کردی که بند زده ای خود را، تمام هزار تکه ات را با چسب چوب و زیرکانه. چند تکه از تو توی خیابان، میان خون و اشک ناگزیر و فریاد و درد دیافراگم جا ماند. چند تکه از تو نیست، سارا، و تو برای همیشه ناقصی. زیر گلویت از درد بوسه های خنجر درد می کند سارا و تو، بله، تو هم از ترس بوییده شدن، بعد از دوستت دارم گفتن مسواک میزنی. لا اقل جرات داشته باش، جلوی آینه مسواک بزن، نه توی رختخواب.

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

آنها که سرکوب شدند و آنها که سرکوب نشدند

چند روزی است می خواهم در مورد این ماجرا بنویسم. راستش اعصابش را ندارم. دلم نمی خواهد با واقعیت خودم و دور و برم رو به رو بشوم. بلایی سرم آمده که درد دارد. خیلی درد دارد. فقط هم درد ندارد. همه احساسات بد دنیا را با هم دارد و من نمی دانم از کجا شروع کنم.

شاید از اینجا شروع کنم که رفته بودم دکتر. به خاطر اینکه موهایم مثل باران می ریزد. رفته بودم دکتر و می خواستم بروم خانه، بعد از مدت ها ماشین را بردارم و بروم دنبال مامان. یک سالی می شد که رانندگی نکرده بودم. رانندگی نکردنم هم دلایل احمقانه خودش را دارد. داستانی است برای خودش. خلاصه نشستم توی تاکسی. عقب ماشین مردی نشست، بعد یک زن و بعد من. اصلا به این دلیل نشستم که کناری م زن بود وگرنه صبر می کردم تا ماشین بعدی. اما مرد اشتباه سوار شده بود. پیاده شد و مرد دیگری سوار شد و خب قاعدتا کنار من نشست. یک پسر جوان، با قیافه کاملا موجه. یعنی از آنها که همکلاسی مان هستند، همکارمان هستند، توی تجمع شعار مرگ بر دیکتاتور می دهند و ... یعنی لباس هایش مرتب بود، چهره اش مریض یا هیز نبود و خیلی ساده، آدمی نبود که آدم بترسد کنارش بنشیند. اصلا هم بهم نچسبیده بود. دو سه دقیقه گذشت و نزدیک نیامد، فقط پایش کج شد. بعد کمی روی صندلی جا به جا شد. از زیر عینک آفتابی نگاهش کردم و دیدم خیلی محترمانه، در کمال خونسردی، سوییت شرتش را انداخته روی پایش و دستش آن زیر است. و بله! در کمال آرامش دارد عضو جنسی اش را می مالد.

و درست در آن لحظه فهمیدم که سرکوب شده ام.

از عصبانیت داشتم منفجر شدم و هیچ چیز نمی گفتم. پاهایم را کامل جمع کرده بودم توی بغلم. قلبم دویست تا می زد و نمی دانستم باید چه کار کنم. بگویم آقا لطفا دستت را در بیار بذار رو پات؟ بگویم پیاده می شوم؟ فحش بدهم؟ کتک بزنم؟ نه هیچ کاری نمی توانستم بکنم و رسما احساس می کردم دارد بهم تجاوز می شود.

فقط توانستم بگویم خودتو جمع کن و او بی اینکه نگاهم کند، کمی سمت در ماشین رفت و کارش را ادامه داد. چشم هایش را بسته بود و لب هایش را می لیسید.

خب می دانید! این عالی است! به اهدافتان رسیده اید. من سرکوب شده ام. منی که در 15 سالگی مردی را که دو برابرم بود به خاطر اینکه به باسنم دست زده بود کتک زدم، سه تا خوردم اما یکی هم زدم، سرکوب شده ام. و دقیقا نمی توانم بگویم کدام ابزار موفقیت آمیزتان مرا سرکوب کرده! گشت ارشاد یا پلیس ضد شورش؟ آها! فکر کنم فهمیدم! این که زن های باغ خمینی شهر علیه السلام نبودند که بهشان تجاوز شده، اینکه آن زن اصلا برای چی با دوست پسرش به روستای اطراف کاشمر رفته که 50 نفر بهش تجاوز کنند، اینکه آن دخترهای بی صاحب اصلا برای چی می روند دانشگاه که بعدش بروند طرح پزشکی شان را در روستاهای گلستان بگذارنند، احتمالا این مرا سرکوب کرده. شاید هم نه، اینکه من حیفم، من مفت نیستم، کسی که مرا می بیند باید پول آب و برق و شارژ خانه را بدهد، اینکه بدحجابی از اختلاس مهمتر است، اینکه متجاوزان به یک زن، به خاطر احصان نداشتن به همسرشان تبرئه می شوند مرا سرکوب کرده.

حال سر چوبه دارتان را بگیرید بالاتر. در ملا عام. اعدام کنید.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

آب بازی مخملین

آفرین! به این می گویند نسل بیدار کمتر افسرده. آفرین! به این می گویند نسل مبتکر. نسلی که یاد گرفته در جهنم هم از زندگی اش لذت ببرد. نسلی که نه گفتن بلد شده. نترسیدن بلد شده. نسلی که دارد فاصله می گیرد از انقلاب و جنگ و اعدام. دارد خودش را پیدا می کند. می فهمد که حق دارد زندگی کند. شاید اصلا قصدش مبارزه نیست، یا اگر هست ملایم ترین روش ممکن را انتخاب کرده. هر چه هست هوشمندانه است و تحسین برانگیز.

چرا به ذهن من نرسیده بود؟ در ذهن من مبارزه ترس دارد، بازداشت دارد، زندان دارد، مرگ دارد. در ذهن این نسل تازه نفس، این نسل دهه هفتادی و اواخر دهه شصتی، مبارزه این است که در برابر آنها که نمی خواهند از زندگی لذت ببری. آب بازی کنی، خز بشوی، هندوانه بخوری دور هم.

ای نسل نو اندیش کمتر افسرده! این خط و این نشان. پیروز این مبارزه شمایید. شک نکنید.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

بغل های گریه دار

شاید این حس لعنتی از لحظه ای شروع شد که عکس آقای اسطوره رو تو بغل زنش دیدم. نمی دونم کدوم نامردی نوت زده بود "لحظه خداحافظی" که اون جوری حالم به هم ریخت.

قرار بود بریم سینما، آخه سالگرد اولین اس ام اس بود و می خواستیم جشن بگیریم. اما جشنمون ختم شد به سالاد ماکارونی و چای و دی وی دی دوم فیلم عروسی.

خیلی انرژی داشتم اون روزا. هر فرصتی رو تبدیل می کردم به موقعیت مبارزه. حالا یه تیکه پارچه سبز باشه که بدوزم به لباس عروسم، یا که کیک عروسی باشه با خامه سبز، یا که شعری که روی کارت دعوتم می نویسم.

و یه بخشی هم به ابتکار پسر رییس قبیله، شریک زندگی م، شد سرود پایانی عروسی مون: نام جاوید وطن، با صدای دریا دادور.

از خاطرات متنفرم، حتی اگر خوب باشن. اگه بد باشن که ذاتن بدن، اگرم خوب باشن، بعد یه مدت دست یافتنی نیستن و بد می شن. و لعنت به حافظه ای که با یه اشاره، هر چه خاطره است یک شبه به قلبت نازل می کنه.

خیلی ها رفته بودن، اما بعضی ها مونده بودن. همه حلقه زده بودن، وی ها رو گرفته بودن تو آسمون و می خوندن.

خیلی آخر خوبی بود. احساسات همه فوران زده بود و موقع خداحافظی، نیما رو دیدم با چشمای سرخ. فهمیدم که یاد دایی ش افتاده. بغلش کردم، یه بغل گریه دار.

دو سال از سفر ناگزیرش می گذشت و من خیلی تمرکز کردم که گریه نکنم. با خودم می گفتم اون روزا تموم شده (در حالی که نشده بود) و می گفتم نه. من اینجا حال کسی رو بد نمی کنم. نفهمیدم چی شد واقعا. و من بغلش کردم، یه بغل گریه دار.

روزگاری کسی رو دوست داشتم، که هیچ وقت بغلش نکردم. یه شب خواب دیدم برادرش (که تو زندان بود) داره اعدام می شه و من سفت بغلش کردم، یه بغل گریه دار.

همه این صحنه ها در کسری از ثانیه از جلوی چشمم گذشت. من داشتم به پایان فکر می کردم. (شب تنهایی ام در قصد جان بود، خیالش لطف های بیکران کرد) به قلبم گفتم انقدر محکم نزن، تو آروم باش، پایان مال تو نیست، پایان مال کسیه که دلیل همه این بغل های گریه داره.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

کلا نپرس

آقای دکتر جامعه شناس می گه: خانم، در جامعه ای که به هر طرف می ری ترویج خشونته، همه جا فقر و بدبختی و غمه، زندانه و اعدام،پ ن پ! می خوای صلح و صفا باشه؟ پدر چنین جامعه ای اگر جرایم خشونت بار وجود نداشته باشه، اون وقت باید بیای بپرسی جامعه شناس محترم، چرا اینجا جرایم خشونت بار وجود نداره؟ و اون وقت یه تیم باید تشکیل شه تحقیق کنه که واقعا چرا در چنین لجن زاری جرایم خشونت بار وجود نداره। الان این سوالا رو از من نپرس.

... و من در پرسیدن سوال تجدید نظر می کنم। نمی پرسم چرا آسم و حساسیت به آفتاب، التهاب تقریبا دایمی گوش و سر درد دارم. می پرسم چرا من ام اس ندارم؟ چرا سرطان ندارم؟ چرا سکته نمی کنم؟ اصلا ببخشید چرا من زنده ام؟

با این حجم از درد و غم، و تن و روح همیشه خسته، با این راه مسدود از شش جهت، با سینه ای که انگار تروریست نروژی یک ساعت و نیم بی وقفه بهش شلیک کرده، با قلبی که بعد این همه انفجار، تکه بزرگش یه گلبول سفیده، واقعا من چرا زنده ام؟

آدمیزاد جون سخته کلا. اما جون آدم های افسرده سخت تره. بدن عادت می کنه به درد داشتن. دل عادت می کنه به تکه پاره بودن، روح عادت می کنه به از وسط جر خوردن. و اینجوری می شه که با این حجم درد و غم، من زنده می مونم و آدم های شاد، نه.

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

بهار آزادی

خب. من الان تو یه خونه چهارصد ساله نشستم. تو طبقه هم کف از یه خونه چهارصد ساله با وسایل چوبی قدیمی و برقی جدید. با فرش های ایرانی، میزهای چوب گردو، آینه های قاب طلایی و کف و سقف چوبی. با دیوارهای قطور گچی. با پنجره های دو لایه با قفل های عجیب. با کمدهای پر از کشو. با و میز و صندلی هایی که پارچه هاش دستبافت گلدوزی شده. با اجاق گاز قدیمی که با آتیش کار می کنه و بخاری های عتیقه ی فلزی که توشون چوب می سوزه. با قالب های مسی کیک و شیرینی. با قاشق و چنگال و بشقاب های چینی قدیمی. با شراب هایی که مسافرای قبلی نصفه رها کردن. با ساعت ها و قاب عکسی های گاهی کهنه تر از صد سال. با یک عالمه پنجره، به چهار جهت. رو به کوه، جنگل، رو به رودخونه، مزرعه. رو به اسب های دم افشون، گاوهای تنبلِ بور، خرگوش ها و گربه های اهلی. با ظهرهای گرم آفتابی، روی صندلی هایی مخصوص آفتاب گرفتن، و شب های سرد با بخاری و پتو و لپ تاپ و چای بابونه.
کمی اون ور تر، مغازه های روستایی کوچیک، با یخچال و صندوقی برای اینکه پول هر چی که بر می داری بندازی توش، و خودکار و کاغذ، برای اینکه اگر پول خرد نداری برای صاحبش یادداشت بذاری که بعدا پولش رو میاری. اون طرف تر، ایستگاه راه آهن، ماجراجوهای موتور سوار و ماشین هایی که حتی روز هم چراغشون روشنه و نمی ترسن پول برقشون زیاد بیاد. کلیسایی که هیچ کس موقع ورود، کسی از ترس یک آقابالاسر، کارت شناسایی ازت نمی خواد. و قبرستونی که بیشتر از مرده گل داره.
اینجا، همین لحظه، گرمای مطبوع بخاری، در سرمای 9 درجه، من و پلیور پشمی و شال قرمزم، موهای رها شده از بند روسری، اینترنت بدون فیلتر و لپ تاپی که چهار ساعت دیگه شارژ داره.
..... و من، که فکر می کنم بعد از بیست و شش سال، با قلبی که هر روز از جاش کنده شده، انداختنش توی بلندر، له شده، دوباره شکل گرفته و برگشته، قلبی که پخش شده کف آسفالت خیابون تابستون و تریلی هیژده چرخ از روش رد شده، قلبی که هی گرم شده، هی سرد شده، هی دویده و هی ایستاده از تپیدن، قلبی که تو مرداد شروع کرده، تو خرداد زده، زده، زده، ایستاده، زده، تو مهر تپیده، تپیده، ترکیده، تو اسفند ایستاده مرده، زنده شده تو اردی بهشت... با این قلب ترک برداشته ی شکسته ی درب و داغون شده ی ترکیده و پرروی دوباره تپیده و یخ زده ی هنوز امیدوار... من فکر می کنم لیاقت این چیز خوب رو دارم، بی خبر مرگ آزادی، زیر چکمه های هر روز.
جای همه شما خالی.

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

Unfaithful

چهار سال پیش، آن زمان ها که جوان تر بودم و احکام را سریع و بی تامل صادر می کردم گفتم: چیزی به اسم خیانت وجود ندارد. چیزی به اسم خیانت وجود ندارد، چون مشروعیت رابطه به عشق است و زمانی که عشق از بین می رود، مهم نیست آدم سراغ دیگری برود.
حالا که برای اولین بار در عمر کوتاهم، رابطه چهار ساله ای را تجربه می کنم و این رابطه به بالاترین حد عرفی خود یعنی ازدواج رسیده، ادبیاتم لا اقل فرق کرده است.
ماجرای مردی است شصت ساله از ملیتی دیگر که عاشق یک زن پنجاه ساله ایرانی شده. زندگی جدیدی را شروع کرده با این عشق، از همسرش جدا شده، با چهار تا بچه و دو نوه. کارمندهایش باهاش قهر کرده اند که مردکه هوس باز است. دوستی می گوید کارش غیر قابل قبول است و از اول هم نباید کاری می کرد که زندگی اش به اینجا ختم شود. باید جلوی عاشق شدنش را می گرفت، چون همه اعضا و جوارح بدن با هم عاشق می شوند و اگر مغز اجازه ندهد، قلب هم عاشق نمی شود.
روابط انسانی، معادلات هزار مجهوله اند. همیشه بُعدی وجود دارد که از نظرها پنهان می ماند. به نظرم نمی شود گفت حق با شوهر یا زن است، یا زنی که تازه وارد رابطه شده اشتباه کرده است. به نظرم رابطه ها گاهی بی سر و صدا تمام می شوند و تنها وقتی پای کس دیگری در میان است، معلوم می شود چراغ رابطه خاموش شده.
به نظرم عاشق شدن آدم ها یا هر نوع دیگری از این نوع روابط، خارج از رابطه فعلی، یک جورهایی شبیه نزاع خیابانی است. همه ما فکر می کنیم امکان ندارد روزی درگیرش بشویم. همیشه آدم هایی را دیده ایم که یقه همدیگر را گرفته اند، قفل فرمان و چاقو به دست برای هم کرکری می خوانند. همیشه گفته ایم چه آدم های بی کلاسی! اینها عقل و شعور و درک اجتماعی ندارند! اما آنها، حتی بعضی شان که چاقو می کشند و از سر اتفاق قاتل می شوند، بی اندازه شبیه خودمان هستند. اصلا خودمان هستند. خودمان هستیم. خودمان دعوا می کنیم، قفل فرمان دست می گیریم، چاقو می کشیم.
عاشق شدن چیز عجیبی نیست و نگاه کردن به یکدیگر، یادمان می آورد که عاشق ها کارهای "احمقانه" زیاد می کنند. یک حقیقتی وجود دارد – عاشق ها بهش می گویند حقیقت تلخ – که هیچ عشقی تا ابد دوام نمی آورد. ممکن است تبدیل می شود به نوعی دیگر از دوست داشتن یا آدمش عوض می شود.
"ایشالا سر خودم بیاید" ؟! برای کسی که شریک زندگی اش به خاطر زندگی تازه ترکش می کند، تردید ندارم که درد است. اما همیشه باور داشته ام که عشق اجتناب ناپذیر است، همیشه هم همراهش درد دارد. فقط نوع دردش متفاوت است و یک نقطه، "تنها" بهتر است تا اسیر یک مثلث.
مردهایی که زنهایشان را و زن هایی که شوهرهایشان را به خاطر یک عشق دیگر ترک کرده اند، لزوما "کثافت" نیستند. آنها "ما" هستند که در شرایطی دیگر قرار گرفته اند. می توانیم آرزو کنیم، هیچ وقت در آن شرایط قرار نگیریم، اما نمی توانیم برایشان حکم صادر کنیم، به نظرم.